ای خاطره انگیزترین صبح بهاری
خوش طعم تر از دانه شیرین اناری
چشمان تو باغی است زگلهای معطر
امروز برای من دلخسته چه داری؟
از فکر تو و چشم پر از شور و شرابت
انگار ندارم به خدا راه فراری
دور از تب احساس تو آرام ندارم
ای آنکه برای دلم آرام و قراری
شعر و غزلم مثل تو جاری و روان نیست
ای کاش بر این برکه خشکیده بباری
دستی بکشی بر سر آیینه ذوقم
یا دامنی از عطر نفسهات بیاری
عمریست که من منتظرم باز بیایی
در کوچه احساس قراری بگذاری
بــــــهـــــــار مـــــــبـارک

برچسب:
نویسنده: حسین سلطانی