
نمیمیرد دلی کز عشق میگویدو دستانی که در قلبی، نهال مهر میکارد نمیخوابد دو چشم عاشق نور و طلوع روشن فرداو خاموشی ندارد، آن لبان آشنا، با ذکر خوبیها نخواهد مُرد آن قلبی که در آن عشق جاوید است تو میمانیدر آواز پرستوهای آزاد و رهاآن سوی هر دیوار تو میخوانیبهاران با ترنمهای هر باران تو میبینیگل زیبای باورهای نابت، غنچه خواهد کردنهال پاک ایمانت، دوباره سبز خواهد شدنسیم صبح،عطر آن سلام مهربانت هدیه خواهد دادو با امواج دریابوسه بر دستان ساحل می زنی با عشق تو را با مرگ کاری نیستتو، خاموشی نخواهی یافت الهی روح زیبا در بدن داریتو نامیرای جاویدی تو در هر شعله میمانیتو در هر کوچه باغ عاشقیبا مهر میخوانیو آواز تو راحتی سکوتت رالبان مردمان شهر، میبوسد دوبار...
ادامه مطلب
10 بهمن ...
ادامه مطلب
کاش میشدعشق را درهر دمی تکثیر کردخواب چشمان تورا هر لحظه ای تعبیر کردکاش میشد بعدیک شب شبنم عشق تو راصبحگاهان باعطر تنت از برگ گل تبخیر کرد کاش میشد در میان رقص هر پروانه ایاز میان شعله ها سوخ...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
من پر از یاد تو هستم، تومرا یادت نیست من همانم به تو دل بست، چرا یادت نیست؟ چه کسی بافته ی موی تو را وا کرده؟ من خودم بافته بودم همه را، یادت نیست؟ آن خیابان و شباهت به ولی عصر و غروب سرخی آن...
ادامه مطلب
تو نیستی که ببینی، چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست ، چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست ، چگونه جای تو در زندگی سبز است ، هنوز پنجره باز است ، و تو از بلندی ایوان به باغ می نگری ، درخت ها...
ادامه مطلب
می خواهـم تـو را فـریاد بزنـم تـا افـق هـای دور می خواهـم نگاهـت را به نگـاه آسمـان پیونـد بزنـم عقـربـه هـای ساعـت را کنـار میزنـم می خواهـم از تـو حـرف بزنـم می شـود آیـا باز صدایـت...
ادامه مطلب
با تو، دریا با من مهربانی میکند. با تو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه میزند. با تو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه میزند. با تو، من با بهار میرویم. با تو، من در عطر یاسها پخش میشوم. با تو، من در ...
ادامه مطلب
صدای پای تو ... خوشترین ترانه ست!... زمزمه کن ... تشنه ی شنیدنم!...
ادامه مطلب
گفتنی ها را گفتم حرف ناگفته نمانده است بگذار جدا شویم که عشقی بین ما نمانده است عشق،محبت،عاطفه، عشق دیگر چیست انسانیت ، مرام ، مروت ، نمانده است قلبم به زیر پای تو بودو می خندیدی افسوس نمی خورم که قلبی نمانده است قبل از گذشتن از من مرا خورد کردی باشد برو که دیگر وجودی نمانده است این چند صبا ء که با تو بودم صدافسوس افسوسم از این بابت است که فرصت نمانده است جانم به جان تو بسته بود نفسهایم ای وای من که برایم جانی نمانده است ازشوق دیدن تو آفتاب می شدم آفتاب غروب کرد،شوقی نمانده است کاش دستم به تو می رسید برای انتقام چه کنم برایم دستی نمانده است ای روزگار که ...
ادامه مطلب